از زبان داریوش ته، از زبان زهرۀ صیادی

غبطه نخوردم، حسودیم شد!

زهرۀ گرامی سلام،

غیاث آبادی لطف کرد و نوشتۀ ترا نشانم داد.

از تو چه پنهان که حسودیم شد که چرا من نویسندۀ آن نبودم!

تو می‌توانی با ادامۀ این نوشته گام‌های بلندی برداری.

تنها یک خواهش یا پیشنهاد دارم:

بدانی که تاکنون نوشته‌های پرستیز و آکنده از خشم پاسخ نداده‌اند!

باز هم کوشش بکن میزبانی مهربان، بردبار و آرام برای سخنت باشی.

در آرزوی خواندن دیگر نوشته هایت.

با فروتنی

پرویز رجبی 17/ 4/ 86

 

در ملک ما هیچ چیز کلان نبود!

 

«به همشهریانم فکر می‌کنم و به دستان خالی کودکانی که نانشان به بنزین بسته بود. همشهریانی که هیچ کارت و امتیاز ویژه‌ای برای استفاده کم یا زیاد از بنزین ندارند.

به سیستان فکر می‌کنم و یادم می‌آید که چند سال است کوله پشتی کوچکم را از کاغذ و خودکار و نوار و ضبط ‌صوت پر می‌کنم و راه می‌افتم میان مردمان گشاده‌روی شهر و روستایم و هر بار ده‌ها داستان و افسانه و ترانه و لالایی را به کوله‌ام می‌افزایم و شادِ شاد باز می گردم. با دستانی پر!

داستان‌های مردمان دیار من، سرشار از عشق است و مهربانی و حماسه و رزم و مبارزه و استقامت. و نیز زیرکی و امید و ایمان. اندیشه معترض و ظلم‌ستیز، و برخاستن در مقابل بی‌عدالتی، از جمله مفاهیمی است که در داستان‌های به ظاهر ساده مردم، آشکارا دیده می‌شود.

قهرمان داستان‌های سرزمین من همواره در مقابل ظلم، حاکم ظالم و شاه ظالم می‌ایستد. می‌جنگد و پیروز می‌شود. افسانه‌ها به روشنی باور دارند که خشکی زمین و قهر آسمان از آنجا شروع می‌شود که خون چکاوک بی گناه بر زمین می‌ریزد. مادران در لالایی‌ها به آوای بلند کودکانشان را درس مردانگی می‌دهند.

بارها از خود پرسیده‌ام که جمع‌آوری فرهنگ شفاهی این مردم، به چه درد آنان می‌خورد؟

حالا دیگر راویان سیستان خود روایتی شده‌اند، بی‌راوی.

بغضی در گلوی مردمان هست که می‌خواهم فریادش کنم،

می‌خواهم بگویم قصۀ پرغصۀ قصه‌گویان سیستانیان را:

یکی بود یکی نبود، رستم دست هایش بسته بود.

یکی بود یکی نبود، رستم صدایش خسته بود.

یکی بود یکی نبود، سال وبا بود، ملک بیوه شده بود.

یکی بود یکی نبود، خشکسالی بود، ملک بیوه شده بود.

یکی بود یکی نبود، جنگ بود، ملک بیوه شده بود.

یکی بود یکی نبود، موضوع مقاله استاد دانشگاه، اقتصاد کلان بود. موضوع گزارش ژورنالیست بزرگ، تصمیم‌گیری‌های کلان بود. موضوع تصمیم‌گیری آقای دکتر‌، دغدغه‌های کلان شهرها بود.

اما در ملک ما هیچ چیز کلان نبود!

می‌خواهم راوی ماجرای مهاجران سیستان شوم، راوی رنج زنان سیستان. راوی دختر 42 کیلویی که 80 کیلو استکان و نعلبکی را به خودش آویزان می‌کند تا ببرد به خراسان. راوی مردان بنزین‌فروش که هر روز با ده ماشین می‌روند و با نُه ماشین بر می‌گردند و همیشه یکی از آنها با راننده‌اش می‌سوزد.

راوی مسائل غیرکلان مردمان سیستان! مسائلی که برای دیگران بزرگ نیستند ولی پیامد تصمیم‌گیری‌های بزرگند.

راوی مردمانی که روی سفال‌های پر نقش و نگار چند هزار ساله اجدادشان قدم بر می‌دارند. اما هنوز  پایی برهنه دارند!

راوی دخترانی که می‌باید سوشیانتی را متولد کنند.

مردمانی که چاره‌ای ندارند جز آنکه تریاک معامله کنند یا راه حلال‌تری را انتخاب کنند و بنزین قاچاق کنند و استکان بفروشند و پارچه‌های خارجی را دور تا دور هیکلشان بپیچند. مردمانی که هنوز راه‌های حلال‌تری را انتخاب می‌کنند.

تصمیم‌گیری‌های کلان همیشه باعث کاهش مشکلات کلان شهرها می‌شود، اما راه‌های حلال‌تر نان درآوردن را از این مردمان می‌گیرد.

مردمانی که در پی راه‌های حلال‌تری برای نان می‌گردند، اقلیت‌اند؛ در اکثریت حل می‌شوند و اهمیتی ندارند.

می‌خواهم راوی روایت اقلیتی بشوم که خود جزئی از آن هستم . اقلیتی مرزنشین که ریشه‌هایی تنومند دارند اما بی‌شاخه و برگ و میوه.

اهمیتی ندارد که بارها و بارها نوارهایم را بشکنند و کاغذهایم را ببرند. دیگر ماجرای عاشقانه دلاور زنی که می‌جنگد در ذهنم نقش بسته است. ماجرای بی‌بی دوست، ماجرای کوه خواجه.

راویان ادبیات سیستان دیگر خود سراغ مرا می گیرند: «دختر سیستان! خبری از ما نمی‌گیری؟ خبر ما را به دیگران برسان!».

می‌خواهم خبرشان را به دیگران برسانم. به دیگرانی که شاید سیستان را بشناسند. دیگرانی که شاید به یاد داشته باشند سیستان جزئی از هویتی به نام ایران است. آنان که شاید فراموش نکرده باشند سیستانی هم وجود دارد. آنان که شاید بدانند سیستان فقط در شاهنامه نیست. آنان که سیستان شاهنامه را فراموش نکرده‌اند، اما سیستان زنده و رنج‌کشیده ایران‌زمین را فراموش کرده‌اند.

 

Labels:



پیام دکتر جلیل دوستخواه
پیام زیر را هم اکنون از استاد بزرگوارم دکتر جلیل دوستخواه دریافت کردم
 
درود
امروز آقای لقمان در پیامی، به متن سخنرانی شما در کانادا پیوند داده است. بسیار خواندنی و رهنمون وموی شکافانه و آموزنده است. دست مریزاد! دراین سخنرانی از جمله گفته اید:   «... می شنوم که تورانی ها را ترک می خوانند. تورانی ها را ترک پنداشتن و از آن اصطلاح پان تورانیزم را ساختن نمی تواند درست باشد و حتما در این برداشت ندانستن معنای توران تعیین کننده بوده است. واژه‌ي «توره» که ریشه‌ي توران است، واژه ای است اوستایی و سکایی به معنی لگام گسیخته و ناآرام (وحشی). قومی سکایی و باشنده‌ي ماوراء النهر، به خاطر هنجار خشن خود در رفتار، به این نام   شهرت  داشته است. شاید بتوان اشکانیان را برخاسته از میان همین قوم دانست. در هر حال امروز تقریبا همه‌ي دانشمندان در این نظر متفق القول هستند که تورانی ها یکی از اقوام ایرانی (آریایی) بوده اند.»

همان گونه كه نوشته ايد، نام "توران" (سرزمين) در اوستايي "تورَه" است. امّا نام قوم يا تيره هاي قومي ي نزديك به هم  و آريايي نژاد ِ ساكن  ِ آن سرزمين را "توئيريَه" مي گفتند (همچنان كه ايرانيان ِ "اين وَر  ِ آب" يا جنوب ِ "آمودريا / جيحون" را "ائيريَه" و سَرمَت ها يا سارامَت ها را "سَئيريمَه" مي ناميدند).

امّا اين "تُرك" خواندن "نورانيان" -- كه قوم گرايان و جدايي خواهان در اين روزگار، اين همه درباره اش هياهو مي كنند و آن را دستاويزي كرده اند براي پيش بردن ِ خواستهاي خود -- پيشينه اي دراز دارد و به روزگار ساسانيان مي رسد و برآيند ِ كوچهاي زنجيره اي ي ِ تيره هاي ترك تبار از جاهايي در شمال چين و آسياي شمال خاوري به آسياي ميانه (سرزمين و جايگاه كهن تورانيان) بوده و در نگرشي بيروني و بي دقّت به ساكنان تازه ي اين منطقه و بر اثر  ِ اينْ همانْ پنداشتن ِ آنان با تيره هاي توراني ي باستاني ي ساكن در اين ناحيه، پديدآمده است و سپس، از ادب و فرهنگ عصر ساساني به ادب و تاريخْ نگاري ي نخستين سده هاي پس از اسلام رسيده كه پشتوانه ها و خاستگاه هاي شاهنامه ي فردوسي هم در شمار آنها بوده است.

از همين روست كه در سرتاسر شاهنامه، براي ناميدن ِ آن تيره هاي قومي ي باستاني، بيشتر از همين واژه ي سپس رايج شده ي "ترك" بهره گرفته شده است و شايد نسبت ِ كاربُرد ِ "ترك" به "توراني" 10 به 1 باشد.

در روايتهاي نقّالان، كار از اين هم فراتر رفته است و گاه كه سخني از پهلواني توراني نقل مي شود، به همين زبان تركي ي رايج شده در آذربايجان است و سپس ترجمه ي آن به فارسي مي آيد. لابُد نقّال به زَعم خود مي خواسته است كه فضاي نقل و كيستي ي نقشْ ورزان ِ نقلش را هرچه واقعي تر جلوه دهد.

به همين يادآوري بسنده مي كنم. در اين باره، در يادداشت هاي ويرايشي ي شاهنامه ي نقّالان، به گستردگي ي بيشتري خواهم نوشت.

شادكام باشيد.

بدرود
جلیل
 

Labels:



نوشته ای تازه از نرگس فراهانی

هرکدام از نوشته های کوتاه نرگس فراهانی به فریادی خفیف و گاهی خاموش می ماند. می خواهی نوشته تمام نشود. اما در یک پلک زدن می بینی که جز داغی چیزی برجای نمانده است…

گاهی احساس می کنی که با نخی ابریشمی بر گلو نفست بند می آید…

نرگس حتی نامی برای نوشتۀ خود برنمی گزیند و با خونسردی، بی آدرس رهایت می کند…

 
بدون عنوان

 

نرگس فراهانی

 

مرد، دستش روی چانه‌اش بود و ردیف روزنامه‌های جلوی کیوسک را نگاه می‌کرد.

سرش را جلو برد:

- آقا! روزنامه هفته پیش رو ندارین؟

پسرک پشت شیشه کیوسک، نگاهش را از روی کتابی که دستش بود گرفت:

- هیچ کجای دیگه‌ هم پیدا نمی‌کنی.

*

مرد ردیف روزنامه‌ها را نگاه می‌کرد و دستش روی ته ریش خاکستری چانه‌اش میگشت:

- آقا روزنامه هفته پیش رو ندارین؟

جوان پول یک نخ سیگار را از مشتری دیگری گرفت:

- داری می‌گی روزنامه! اون وقت مال هفته پیش رو می‌خوای!؟

*

مرد دستش را گذاشت روی زانویش و از روی روزنامه‌های روی زمین بلند شد و در حالی که دست دیگرش روی ریش تقریباً سفیدش بود:

- آقا روزنامه هفته پیش رو ندارین؟

- هفته پیش؟ نه پدرجون!

- چرا هیچ جا پیداش نمی‌کنم؟

- آخه به چه دردت می‌خوره؟

- حتما باید درد داشته باشم؟



Labels:



پیام رضا غیاث آبادی به فرید وحدت

سوشیانت‌های تازه ما

همدلی با یک دوست مهربان و دلسوز

 

جناب آقای فرید وحدت

نامه‌ای که خطاب به آقای دکتر رجبی نوشته بودید، سخت به دلم نشست. آنرا بارها خواندم و هنوز هم می‌خوانم. احساس می‌کنم پس از هر بار خواندن به نکته خاص دیگری در آن پی می‌برم. اعتراف می‌کنم که مدت‌ها بود چنین نوشته‌ای نخوانده بودم. مدت‌ها بود که به دنبال آن می‌گشتم. گمان کنم به اندازه‌ای نوشته‌ها و نظرات گوناگون را خوانده و شنیده باشم تا به تجربه بتوانم متوجه درد و دلسوزی عمیق شما شوم و به تفاوت آن با بسیاری از نوشته‌های دیگر پی ببرم.

با اینکه پاسخ من به نامه شما به هیچوجه نمی‌تواند با اندیشه شما برابری کند، اما نتوانستم در برابر آن بی‌تفاوت باشم. بگذارید من نیز پراکنده و آشفته تا اندازه‌ای سخنان دل خود را بازگو کنم. شاید خود را آرام کنم و شما را ناآرام‌تر.

گویا از زمان ضحاک تا به امروز، ریشه‌های توانایی تشخیص را در ما بریده‌اند. از همان زمان تا به امروز، نجات‌بخشان خود را در بیرون جستجو کرده‌ایم. به آنها دل بسته‌ایم. برایشان قربانی داده‌ایم. به پایشان سوخته‌ایم و شاهد تاراجگری آنان بوده‌ایم. سپس پشیمان شده‌ایم و به نورسیده دیگری دل بسته‌ایم.

ما نمی‌دانیم که چه می‌خواهیم. تصوری مبهم از آرزوی خود داریم و هر روز شخص خاصی را یاور رسیدن با آرزوهای خود می‌انگاریم. بر گردش حلقه می‌زنیم، او را می‌ستاییم، قهرمانش می‌کنیم، تمامی بدی‌ها و پلیدی‌ها را از او به دور می‌دانیم و چیزی نمی‌گذرد که در او ذره‌ای خوبی و نیکی نمی‌یابیم. بر زمینش می‌زنیم و اگر خودمان نابود نشده باشیم، او را نابود می‌کنیم. چند ماه بیش طول نکشید تا «. . . نخست وزیر ایران» تبدیل شود به: «. . . پیر خرفت ایران» و از این نمونه‌ها بس فراوان است. تمامی کسانی که در زمان خود، رأی اول نمایندگی مجالس قانونگذاری ایران را از آن خود کردند، پس از اندک زمانی تبدیل به منفورترین کسان در میان همان رأی‌دهندگان شدند. گمان نکنم که نیازی به ذکر مثال باشد.

ضحاک بر ایران زمین غلبه نکرد و حتی کوچکترین نبردی نیز با ایرانیان انجام نداد. این خود ما بودیم که به نزد او شتافتیم و او را «شاه ایران زمین» خواندیم. گناه او چه بود؟ مگر او بدون هیچگونه فشار و   در عین دموکراسی و مردم‌سالاری و به خواست همگان به قدرت نرسید؟ پسانگاه دل به کاوه سپردیم. اما پس از پیروزی و رسیدن به خواست خود، او را رها کردیم. کاوه کجاست؟ پس از پیروزی بر ضحاک از کاوه چه باقی ماند و چه کسی یادی از او کرد؟ کاوه مانند سرنوشت همیشگی قهرمانان و پهلوانان ایران به فراموشی پیوست تا به زودی نوبت به کاوه‌ای دیگر رسد تا او را به قربانگاه امیال خود بفرستیم و سپس به دورش بیندازیم.

دوستی می‌گفت که چرا دیگر سوشیانت‌ها پیدا نمی‌شوند؟ او نمی‌دانست که سوشیانت‌ها پیدا می‌شوند و چه بسیار هم به فراوانی پیدا می‌شوند. اما ما آنها را می‌کشیم و اگر خیلی خوش شانس بوده باشند، تنها در مرگشان مدیحه‌سرایی می‌کنیم. و سپس چه بزودی دل به شیادی می‌بندیم که می‌خواهند فردا اهورای ما می شود و شادی و خرمی به ارمغان آورد. دلم برای او نمی‌سوزد. دلم برای خودمان می‌سوزد. برای هزاران هزار نفری که دل بدو بستند و خبر ورود زودهنگام این ناشناس از زیر بوته سبز شده را به سرعت به یکدیگر می‌رساندند و خود را آماده استقبال از او کرده بودند. و از این نمونه‌ها چه   فراوان.

نوشته شما مرا به یاد سال‌های جنگ برد. به آن سال‌هایی که پاک‌ترین، شریف‌ترین، بی‌ادعاترین و نجیب‌ترین فرزندان این میهن، جان خود و هستی خود را به پای آن گذاشتند. درست در همان زمانی که فرزندان خیلی‌ها مشغول تحصیل و تجارت در نزد عمو و ملکه بودند. در همان زمانی که همین رهبران و راهنمایان نشسته در برابر فرستنده‌های رادیو و تلویزیون ماهواره‌ای که امروزه به ما درس میهن‌پرستی و مقاومت می‌دهند، در این فکر بودند تا چگونه برای حفظ زندگانی آرام و آسوده، و آینده درخشان خود و فرزندانشان، از میهن بگریزند. دلم برای آنان نیز نمی‌سوزد. دلم برای خودمان می‌سوزد که آنان را منجی و چراغ راه میهن‌پرستی خود می‌دانیم.

وقتی یکروز از همین میهن‌پرستان دو آتشه و بیرون گود نشسته، شنیدم که چگونه نام «همت» را با تغییر آوا به شکلی زشت و توهین‌آمیز بازگو کرد، او نمی‌دانست که چقدر دلم شکست، اما تو می‌دانی. او نمی‌دانست که هر چند شاید از اسم این جوان دلاور که هیچ کم از بزرگترین پهلوانان اسطوره‌ای ایران زمین نداشت، سوءاستفاده شده باشد. اما او پسری بود که در تمام طول زندگی کوتاه خود ذره‌ای رنگ خوشبختی، رنگ شادی و کمترین رفاه را ندید. از کودکی و در نبود پدر، هم درس می‌خواند و هم نان خانه را تأمین می‌کرد. دقیقه‌ای فرصت اینرا نداشت تا درس و مشقی را در خانه انجام دهد. هر چند چشمانش همیشه از بی‌خوابی سرخ بود، اما لبخند از لبانش دور نمی‌شد. فقر شدید و در عین‌حال روحیه آرام و بی‌آزارش موجب شده بود تا مضحکه و مسخره همکلاسی‌ها باشد. چند سال بعد و با آغاز جنگ، به دلیل اینکه از نظر خودش، فرماندهان فرصت مناسبی برای او فراهم نمی‌کردند، در تصمیم عجیب و حیرت‌انگیزی، خود شخصاً و با چند دوست همفکر خود و بدون هیچ سلاحی به یک پاسگاه مرزی عراقی شبیخون می‌زند و سلاح مورد نیاز خود را بدست می‌آورد. او به همین شیوه، و مستقل از حکومت و به آرمان دفاع از سرزمین خود، گردانی را تشکیل داد که تمامی جنگ‌افزارهایش از دشمن به غنیمت گرفته شده بود. تو خوب می‌دانی که این بچه کمرو و مضحکه اطرافیان، چگونه ارتشی تا دندان مسلح و بی‌رحم را گرفتار خود کرده بود و خطرناک‌ترین مزاحم آنان بود. آری بقول شما «آرش بی‌نشان نیست» اما کدامین کس سراغ نشانی از او را می‌گیرد؟

همت رفت.

گور او کجاست؟ نامش چه بود؟ چند ساله بود؟ هنوز ریشش در آمده بود؟

نه هیچکدام اینها مهم نیست. مهم این است که ببینیم آنان که برای ما تعیین تکلیف می‌کنند، دوست دارند که ما چگونه نگران میهن خود باشیم، به چه چیز حساس باشیم، به کدام حادثه واکنش نشان دهیم و در نشریات و وبلاگ‌های خود در باره چه چیزی بنویسیم. آنان که فرستنده‌های خود را در کشورهایی بر پای داشته‌اند که تاکنون ده‌ها کشور ریز و درشت را به خاک و خون کشانده‌اند، ده‌ها فرهنگ و تمدن را نابود کرده‌اند و میلیون‌ها انسان مرده، کودکان بی‌چیز، شهرهای سوخته و جهانی آکنده از درد و رنج فراهم ساخته‌‌اند. آنان سوشیانت‌ها تازه ما هستند.

 

دوستدار

رضا

Labels:



نامۀ یک دوست

آقای دکتر رجبی عزیزم،

 

چند روزی است که از شما بی خبرم و جای مهربانی شما خالیست.

امیدوارم که حال شما و خانواده گرامیتان خوب باشد. شما برای این گمشده ی روزگار طوفانی حکم چراغ دریایی را دارید.

پس بدیهی است که دل نگران این راهنما و آموزگار باشم.

از خودم که بگویم، چند روزی سرگرم کار و زندگی روزمره بودم، تا اینکه آخر هفته ای رسیده است و با خودش   فراغ بالی ودرنگی برای گفت وشنیدی دیگر همراه آورده است.

روز سوم خرداد رسیده است ،روز آزادی خرمشهر و من برای تکان دادن سرشاخه های پر بار درخت دانایی شما بر انم که باد شرطه ای از این رویداد فراهم آورم تا میوه های شیرین آنرا با هم نثار آن جانهای پاکی کنیم که اکنون در میان ما نیستند و یا با درد و رنج به جا مانده از نبردی در دفاع از میهن روزگار میگذرانند و میدانیم که سزاوار بیش از آنی هستند که به چشم میآید.

آموزگار گرامیم،

هفته ای پیشتر با هم از فیلم 300 سخن گفتیم و نظرم را گفتم،که بر این باورم   که این فیلم نه ریشه ای در تاریخ دارد و نه بهره ای از هنر برده است، اما محصول دیگری است از کشتزار رسانه های امریکایی برای آماده کردن اذهان ساده پسندان تا تصویر دیگری به نام ایرانی بربر و سلطه گر را کنار تصویر آلمانی وحشی فیلم های دهه های 1940-1950 و روسهای نخراشیده و رذل سالهای جنگ سرد و ویتنامی های بد ذاتی که نمیخواهند مردم بیچاره و بی پناه شان از خوبی های امریکایی های مهربان بهره ای ببرند، بگذارند.

تا بعد هم بازی رایانه ای از این فیلم بسازند تا جوان و نوجوان امریکایی مشق کشت و کشتاری بکند و روزی اگر از سر ضرورت در تداوم لشکر کشی به مشرق زمین زمان در افتادن با این بربرهای چند هزار ساله رسید، حرف مربیان نظامی اش را بپذیرد که آن طرف مگسک اسلحه اش و در زیر بالهای هواپبمایش مشتی موجودات بی منطق و زورگو وجود دارند که بنا به وظیفه میهنی ایشان باید رخت سرای فانی را ولو با بمب ناپالم و گاز شیمیایی و جنگ میکربی هم شده از تن کنده ودر آن سرای باقی هم منتظر عتاب و خطاب و مجازات حضرت حق به پادافره ایستادگی در برابر اخلاف شوالیه های پاک ومطهر صلیبی باشند.

با هم از ان گفت وگوی زیبای فیلم رودخانه تروا گفتیم ،جایی که پارتیزان جوان که بحکم وظیفه مامور پاسداری از پیر مرد ادیبی و یک گاری کتاب قدیمی است،به او شکایت میبرد که در گرماگرم نبرد من چرا باید از یک پیرمردی که به قول ما ایرانیان آفتابش لب بام است و یک گاری کاغذ پاسداری کنم؟ حال آنکه دیگران   با رشادت ها و جان بازیهایشان در راه وطن سرافرازی کسب میکنند؟

و پاسخ پیرمرد که:دفاع آنها دفاع از همین نوشته های  کتابها و شعر های منست که یادگارو تاریخ زاد و بوم ماست.

به عبارتی آنها از تن وطن دفاع میکنند برای جانش که اینهاست.

و من اکنون  چه کنم باچند چشم انداز در برابر چشم های ترم از یاد  آریوبرزن که گفتید میدانید که او و یارانش 300 تن بوده اند و بتیس وفادار که فرماندارغزه بود و اسکندر به تقلید از آخیلیوس دوالی از پاشنه های او گذراند در حالی که زنده بود و او را گرداگرد شهر گرداندند (یونانیان وبربرها، پانوشت صفحه 33، چاپ دوم، 1364، نشر پرواز) و آریوبرزنهای روزگارمان که نمیدانم برایتان گفته ام یا نه، تانک برای چرخیدن یک زنجیرش را قفل میکند و بر پهلو میچرخد، و در دو کوهه وقتی ارتش صدام با حمله ای متقابل حمله ای را پاسخ گفت چه بر بدنهای 300 زخمی و کشته ایرانی که مردانه در میان دو خط جنگیده بودند در دشت زیر زنجیر تانکهای عراقی که با چرخهایی قفل کرده میچرخیدند، گذشت و یا فکه که ایرانیان زخمی و گرفتار آمده درمیان دو خط (420 تن گویا) پشت بیسیم به فرمانده گریانشان گفتند بیسیم را مشغول نکند وتنها: به امام بگو ما عاشورایی جنگیدیم. وسکوت .

چه مانند رعد وبرق در کوهستان است تاریخ، هنگامی که هشدار می دهد اول صدای رعد است در کوهستان کر باید باشی که نشنوی، و سپس برق اش کور باید باشی که نبینی، صدایی بلند و خوف آور و برقی درخشان و غیر قابل انکار.

روزگار ما روزگار اسکندر نیست که ضرورتی به نابود کردن بناهای تاریخی باشد، که در آن روزگار که نوشتن و چاپ نبود و بناها نشان مردمان بودند آفت به بنا میزدند، ودر این روزگار آفت باید به یقین مردمان زد ، به آنچه جانهایشان را به هم پیوند میدهد، به یقینشان به خود و بهروزیشان، به وطن پرستی و هم وطن خواهی شان، تا به انکار یکدیگر در جنجال فراهم آمده برخیزند.

این ایرانیان، این مزاحمان همیشگی اهریمن در تاریخ باید بپذیرند که پذیرنده اند، بازی را چنین آغاز میکنیم جن در کالبد خود شماست و ما هم مهربانانی که برای جن گیری رنج سفر و مرارت خرج کردن پولهای صد پشت زحمت کشیده مان را بر خود هموار کرده ایم .

فرشته مغربی در گوش من شرقی میخواند: بگذار  طالعت را بگیرم، های های  بابام هی،  جن دین در بدنت رفته این دعای صد پاره دموکراسی را با سیل رسانه و گرمای تن مهرویان از پشت صفحه تلویزیون به نافت میبندم، حرف گوش کنی بالا و پایین نافت بد نمی بینند (فرشته مهربان به من پینوکیوی مبهوت پای رسانه اش   این را نمیگوید که تا روزگار روزگار است دیگر حافظ و مولوی بیرون نمیدهی ، من هم وجه تسمیه شمس الدین محمد به حافظ یادم نیست که از سر قران خوانی اوست).

از قضای آن بخش روزگار که اسیر دست رسانه های غربی است آدمهای فارسی زبانی هم یک شبه از تخم وطن خواهی سر برکرده و بخشی از امامزاده نشینهای انور آبی هم میپرند وسط بهت من ساده، گرم وطن پرستی و تاریخ دانی، که برسبیل تصادف  در فضای رسانه های غربی مشق مملکت داری هم می کنند، میگویند : چه نشستی که ملک و مردم از دست رفت ،سد سیوند ، های های، زبان فارسی، های های، فرهنگ ایرانی، های های.

سوالی هم نیست که چرا فرشته مهربان در افغانستان دارد زبان فارسی را منسوخ میکند و یاچراُ امان از الواح امانتی ما گرفته است.

چرا در اشغال متفقین برنامه فارسی در رادیو ها باب نبود؟ چرا وقتی زاغه های کپرنشینان کویر و دهات ایران سیب که سهل است، آب وبرق هم نه، حتی راه هم نداشت، جامعه شناس و متخصص حقوق بشر در رادیو ها ی فرشته های مهربان نبود؟ و چرا وقتی لوطی صدام ازگاز خردل استفاده میکرد VOA بخش فارسی نداشت؟

ما چرا از اینکه دست بکاری زنیم که غصه سر آید، شانه خالی میکنیم؟ چرادر راه فرهنگ و این سرزمین از خود مایه نمیگذاریم؟

کدام آدم با عاطفه ای مادرش را به ادعای وظایف وزارت خانه تامین اجتماعی به سرای سالمندان میسپارد مگر در هنگام لاعلاجی از نگه داری، که ساز وکار های دولتی هم اصولا برای کارهای است که از طاقت افراد بیرون است.

مگر نمیشود ایرانیان متمکن داخل و خارج تامین بهسازی بخشی از میراث فرهنگی را بر عهده بگیرند؟

یا آنهم بعهده اهل اندیشه و فرهنگ است که فضای جیبشان گوی از معمای ریاضی هانری پوانکاره ربوده است؟

یا فقط سخن بر سر پیدا کردن نقطه های ضعف برای حمله به حکومت ایران است؟ وگرنه حکایت حقوق بشر در عربستان دوست وایران دشمن و جنجالهای سالانه که حرف جدیدی نیست؟

قبول که سازمانهای دولتیمان طرفه اند در کندی و کارآمدی، اما کسی هم که دست ما را نگرفته است؟

و طرفه اینکه نمیپذیریم که اگر ساز و کارهای دولتی مان طرفه اند، ما خود و خودمان اهالی این دولت  هستیم، دلیل آنکه چگونه است که ساز و کارهای بخش خصوصیمان هم طرفه است.

چه کسی دست اینهمه زائر آنتالیا و امارات را گرفته که به بیستون و چغازنبیل و... نروند .

اگر هم پاسخ بیاید که آنجا بهتر و خوشتر است، که آنگاه باید بهی و خوشی را معنا کرد.

اهل کام و آز را در کوی رندان راه نیست....

چگونه است که به اندازه مابه تفاوت تعویض دیش و ریسیور سالانه کسی پول کتاب نمیدهد؟ لابد وزارت ارشاد آنها را با خواهش دم خانه میفرستد و کتاب را نیروی انتظامی جمع میکند؟

جالب انکه کسانی هم به استناد رسانه های خارج استدلال در بارۀ خفقان فرهنگی میکنند که اکثرا یک دوره از کتابهای «داستانهای خوب برای بچه های خوب» مهدی آذر یزدی هم در خانه ندارند.

جسمی که دیده باشد کز روح آفریدند

                   زین خاکیان مبادا بر دامنش غباری

                               

 

 یادمان میرود که مولوی اهل دین بوده، عبدالحسین زرین کوب هم اینجا درد وطن داشت علیرغم بی مهری ها، زبان نیما و اخوان و شاملو فارسی بود و چشمشان از پست مدرنیسم و نهضت های مینی مالیستی آب نمی خورد...

عجب گفته ایست این گفته که : اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.

در آب و خاک جا برای دین داری و آزادگی کم نیست، اگر بی هیجان و هیاهو یگدیگر را در یابیم.

در وبلاگتان از من هم سخنی اورده بودید، اکنون میتوانم دلیل خود را برایتان بگویم، که در حد خود از لطف شما بهره مند شده ام و با بضاعت مختصر خود اندکی در ان بزرگداشت کوشیده ام، برای من شما و دانش شما از زمره چیزهای است که خوبان هم نسل من برایش تن زیر زنجیر های تانک ها دادند.

برای آنها  دادخواهی چون نیزه مردان پارسی تا دوردستها میرفت. چون ایرانی ناشناس تاریخ که اسبش را به داریوش شاه داد، برای شاهنشاهی در راه، در راهی به وسعت تاریخ، جان دادن نشانی از انجام بود.

آرش بی نشان نیست، من صدای زه کمانش را همین نزدیکی شنیده ام، در خس خس سینه های مجروح از گاز خردل، در دلهای نازکی که با اسم امام زمان، آرزویی به وسعت تاریخ،ا شک به چشم میاورد و هنگامی که درد استخوانهای قطع شده اش بالا میگیرد، لبخند به ما درد او را آرام میکند.

بابک به بغداد نرفت، در فکه و دو کوهه با دست بریده نقش غیرت و خون به رخ کشید. قادسیه و نهاوند آوردگاه تن نبود، آورد اندیشه و باور بود ، و این بار دین درستی در قامتی تمام در این سو بود، و چون همواره تاریخ پیروز.

سینه ها سپر اسلیمی های جاودان  وآیه های لاهوتی برلاجورد بی بدیل ایرانی بود؛ و جهان گنبدی که اسلیمی ها نشان از کردگارش میدادند، ستون های پاسارگاد پشت سر بودند و یغماگری پیش رو.

گاهی حیرت میکنم از مردم روزگارمان. اینان میاندیشند که آریو برزن و آرش و بابک ویعقوب لیث و ابومسلم و بسیاری از آزاد جانان دیگر حریر و دیبا در بر داشته اند، یا شب و روز پی عیاشی بوده اند، فکر میکنند که اینجا هالیود است که با یک دست لباس جنگلی بتوانی رابین هود بشوی. اینجا ملک جان است نه تن.

تنت باید آموخته باور و قناعت باشد ،نه تن آسایی و سبکباری.

فکر می کنند که  بزک و دوزکهای المپی لابد قهرمانان وطن است به سبک سخیف همان فیلم خانه مبارکه دربار همایونی سرمایه داری.

نه! از فریدون تا کنون، تن قهرمانان بوی عرق و خستگی داده و دهانشان مروارید باور و دین درستی را پاسداری کرده است.

یا این پندار که غارتگر بر سر میز مذاکره متوقف میشود، میز مذاکره هنگامی به نتیجه میرسد که در دو سوی ان قدرتهای برابر با تعریف، قدرت برابر است با  توان بعلاوه شجاعت، قرار گیرند.

وآنجا که قدرت کمتر است باید شجاعت در کار کرد.

 

هنگامی که تن را بی شکایتی درراه وطن به کار میگیرید، وآن نیمۀ زنده تر آن نیمۀ دیگر را بی سرزنش  به دنبال میکشد، چقدر جوانی و باور در چهره شماست، مثل جوانانی که بسیاری از آنها تن هایی را که در روستا ها و یا خانواده های کم دست کمک حال خانواده شان بود برای این آب و خاک و دین درستی، بی جان و کم جان کردند.

 

روز دوشنبه در امریکا روز بزرگداشت کشته شدگان در جنگ بود؛ مراسمی به تفصیل و اهداء دسته گلی از طرف آقای رئیس جمهور جنگ دوست امریکا به بنای یاد بود این کشته شدگان جزو اخبار خبرگذاری ها قرار گرفت. کسی هم نپرسید چه تعداد از این کشته شدگان در جنگی برای صیانت از وطن خود کشته شده اند و چه تعداد برای ادامه سلطه و دست اندازی جهان سرمایه داری به دیگر نقاط دنیا جان باخته اند؟ کشوری که هیچ گاه خود طعم سلطه بیگانگان را نچشیده است؛ اکنون بزرگترین مدعی برقراری نظم واداره کشورهای دیگر است از طریق حضور مستقیم و تسلط بر این کشورها و طرفه اینکه هستند هموطنانی که چشم بر دلائل این حضور ببندند.

 

آرمان و انگیزه هیچ کدام از این کشته شدگان امریکایی و اروپایی در  جنگهای دور از وطنشان شباهتی به آرمان و انگیزه آرش و اریو برزن و ابومسلم و بابک و سربداران و میرزا کوپک خان جنگلی و در این نزدیکی ایرانیان جان باخته در راه وطن ندارد؛ و این عدم شباهت گاهی  بسادگی از سوی بعضی هموطنانمان چون شباهت همه وطن پرستان و دادخواهان ایرانی به یکدیگر نادیده انگاشته میشود.

 

راه دور نباید رفت. جان خود درتیر کرد آرش ،واز همین رو مزارش جان ایرانی است.

تاریخ میتواند راه گشا باشد و ازاین رو تاریخ نگار  سنگ صبور نسل ها است.

خدا شما را به سلامت دارد.

 

ارادتمند

فرید وحدت


Labels:



پیامی از سر بزرگواری به من

نظری دیگر دربارۀ نوشته های من

 

من شیفتۀ آزادی بیان هستیم.

بنا براین پیداست هنگامی که کسی نقد تندی دربارۀ نوشته های من دارد، به حرمت قلم سوگند که با میل می خوانمش تا شاید چیزی بیاموزم. ستایش ها کم تر از نقدهای تند سودمند می افتند. اما دلم می خواهد اگر خواننده ای مرا متهم به سرقت می کند، با اندکی صرف وقت شاهد بیاورد تا بیشتر بیاموزم.

کسی که احیانا مرا متهم به سرقت از بنیاد نیشابور می کند، آیا می داند که این بنیاد برنامۀ کاری دیگری دارد و من برنامه ای دیگر و آیا می داند که آیا جناب آقای استاد جنیدی هم چنین نظری دارند یا نه؟

خواننده ای پیام زیر را برایم فرستاده است:

 

« با درود. جناب رجبی امیدوارم به ژرفنای این نوشته ی کوتاه پی ببرید و از سطحی نگری دوری جویید.میبینم فهرست بلند بالایی از کتابهای شما وجود دارد. در چندی کتابها سخنی نیست اما در چونی انها سخن فراوان هست. بیاد داشته باشید تاریخ نگاری زمانی به ارزش تبدیل میشود که با یک ارمان و اماج ویژه درامیخته شده باشد, یک چیز تازه به میان بیاورد. اما شوروبختانه این نوشته های شما سراسر تکرار سخنان پیشینیان است که به ریختی دیگر آورده شده. امروز تاریخ نگاری این نیست. تاریخ نگاری اینچنینی را میتوان به دست رایانه های سپرد. با یک برنامه نویسی تقریبا سنگین میتوان رایانه را واداشت که با بررسی همه ی داده ها و کتاب ها و نوشته های پیشینیان آنها را نخست دسته بندی کرده و سپس نتیجه گیری هم کند ان هم به ریختی هوشمندانه! این گونه تاریخ نگاری ارزشی ندارد, سنی از شما گذشته به هوش باشید و به پرسمان های دیگر بپردازید تا دریابید ارزش چیست. بازیچه ی دست کسانی که نوشته های بنیاد نیشابور رادزدیده اند عمری و هم اکنون به انگیزه ی داشتن شمار بیشتر کتاب مصاحبه های خود را نیز به ریخت کتاب در می اورند شده اید. پیروز باشید. »

 

با سپاس از این خوانندۀ گرامی در انتظار راهنمایی های بیشتر ایشان هستم.

از جناب آقای استاد جنیدی پوزش می طلبم که پایشان را بی اطلاع ایشان به میان کشیم. حتما خواهندم بخشید.

 

با فروتنی

پرویز رجبی



Labels: ,



پیام جوانی عاشق

پیام کورش بزرگ هخامنشی به من!


در پیوند با رورنوشت دیروزم، جوانی عاشق میهن از سوی کورش بزرگ و یا با نام مستعار کورش بزرگ پیامی برایم فرستاده است خواندنی. دریغم آمد که این پیام در بخش پبام ها محبوس بماند:

« کوورش بزرگ هخامنشی said...

بله خیلی خوبه که شما برید بازنچسته بشید. چونکه کار خودتون رو کردین. هالا نوبت ماست شما عاشق نبودید نفهمیدید که عشق به وطن یعنی چی

ما عاشق وطنیم و ماهای عاشق به اون تهقیق و کتابایی که شماها میگید احتیاج نداره. به دلش الحام شده. همه تاریخ از جلوی چشاش رد میشه

حالا ما فرزندان کوورش کبیر ایران را نجات میدیم تاریخ واقئی را مینویسم از ساسانیهای خیلی اشون تا دوره اشو زرتوشتیان تا برسد به هخامنشی

پاینده ایران. مرگ بر سد سیوند با همه سدایی که هخامنش را خراب میکنه»

پیداست که از ته دل برای این جوان عاشق آرزوی کامیابی می کنم.

با فروتنی

پرویز رجبی


Labels:



داستان بی نام

پس از نوشته ام دربارۀ «نخستین شاعران جهان» نوشتۀ زیبای زیر به دستم رسید:
 
 

داستان بی‌نام

 

نرگس فراهانی

 

همه صاف ایستاده‌اند. سینه جلو، پاشنه‌ها به هم چسبیده، پنجره‌ها به اندازه یک مشت باز، پاها کشیده، شکم تو، دست‌ها چسبیده به پهلوها، سر بالا و چانه جلو، نگاه به روبرو. صدای شیپور تا عمق گوش‌ها را می‌خراشید و همراه طبل‌ها که زیر می‌نواختند.

پرچم آرام و سنگین بالا می‌رفت. شیپور و طبل‌ها همچنان فریاد می‌زدند و پرچم به اوج می‌رسید. در بالاترین نقطه، پرچم ایستاد. چند لحظه بعد، شیپور و طبل‌ها ساکت شدند.

صدای خنده کسی جای شیپور و طبل‌ها را در عمق گوش‌ها گرفت:

- پرچم رو دار زدن! دیوونه‌ها پرچم رو وارونه زدن!

پرچم در اوج آویزان و بخش سفید و سبزش لابه‌لای قسمت قرمزش پیچ می‌خورد. مردی روی ویلچر از پشت حصارها همچنان می‌خندید.

 

Labels:



شب شعری در سیدنی

نخستین شاعران جهان

چند روز پیش در گفت و گویی که با دوست نازنین و فرهیخته ام گیتی مهدوی در سیدنی داشتم، خبر شدم که او شب شعری خواهد داشت دربارۀ زنان شاعر در ایران. او ضمن صحبت گفت که زنان نخستین شاعران جهان بودند، چون نخستین لالایی ها را برای فرزندان خود سروده اند. من هم با همین درونمایه پیامی نوشتم از قول ایشان و برایشان فرستادم تا در آغاز برنامه از زبان خود بخوانند!

دیروز خانم مهدوی این شب شعر را در سیدنی برگزار کرد و سپس متن ضبط شده را برایم فرستادند. لابد تا ببینم که چقدر خامم و تصور کردم که او می تواند نوشتۀ مرا، که درونمایه اش درحقیقت از آن خود اوست، به نام خود تمام کنند!!...

خانم مهدوی این برنامۀ بسیار زیبا را در کتابخانۀ گویای خود گذاشته اند که آدرسش درهمین وبلاگ موجود است.


اما پیام من:


اگر یکی بود و یکی نبود

و نخستین آدمی تنها آدم بود و حوا

پس نخستین شاعر جهان هم تنها می تواند زن باشد که گل عشق را بسرشت و در دهان مرد به پیمانه زد!

شاید امروز تصور این واقعیت دشوار باشد که بی حضور زن، مرد هرگز نمی توانست با لطافت آشنا و مانوس شود!

مگر جز شاعران چاپلوسی که مدح شاهان را گفته اند، از دیگر شاعران و استادان سخن، چند نفر بیرون از میدان عشق رقصیده اند و سخن موزون رانده اند و شگفتی انگیخته اند؟ و به چه حجمی؟

پیداست که حضور یک فردوسی برای نفی این برداشت کفایت نمی کند. بگذریم از این که از جای جای شاهنامه هم، مستقیم و غیر مستقیم، عطر عشق و زن و عطر لطافت و وجاهت او به مشام می رسد.

حقیقت دیگری هم به برداشت من کمک می کند: نا گفته پیداست که همۀ لالایی ها را زنان سروده اند. نخست به صورت زمزمه های بی کلام که هر روز، با هر لبخند و مویۀ نوزاد فشرده در آغوش، واژه ای برجای زمزمۀ بی کلام نشسته است.

و بگذریم از این که نخستین جامعه های بشری به شیوۀ مادرشاهی اداره می شده اند که خود می توانست بر توانایی حضور زن بیافزاید و دست او را باز کنند برای اعطای القاب به نوزاد، که در حقیقت جانمایۀ متن غالب لالایی ها را تشکیل می دهند.

اما با گذشت زمان، همین لطافت و و جاهت و ظرافت سبب شرم بیش از حد زن و به اصطلاح درونگرایی او نیز شد. البته عامل دیگری نیز مزید بر علت بود: مرد به مراتب بی وفاتر از زن بود. و در حالی که مرد استعداد سرودن 365 غزل برای 365 «آرام جان» داشت، زن، جز به استثا، از چنین خویی به دور بود...

و سرانجام در روزگار حضور نوشتاری آدمیان، زن به پستوی دل و جان خود خزید و عقب نشست و الحق که مرد نیز از هیچ کوششی برای به پیمانه زدن زیبایی های پنهان و آشکار زن فروگذار نشد...

کار به جایی کشید که دل انگیزترین زنان گیتی، که بسا خدا هم از آفریدنشان عاجز می ماند، به دست زبان شاعران خلق شدند و به انبوه جانان دل و ایمان برانداز پیوستند...

در این میان اما، دقیقا به سبب همین پیشنه ای که گذرا به آن اشاره کردم، حضور زنان گستاخی مانند رابعۀ بنت کعب و مهستی و ... و فروغ فرخزاد از تبلور ویژه ای برخوردار است که می ترسم در این نشست نتوانم از عهدۀ شکرشان به درآیم...

ناگزیر از اینک بردباری و شکیبایی شما را می طلبم...

اما فراموش نکنم از اشارۀ به این حقیقت که تواناترین شاعران زن هرگز لب به سخن نگشودند و عشق را مقدس تر از آن دیدند که از درون زیبای خود روانۀ بازار هنرش کنند!...

و فراموش نکنم از این اشاره که همیشۀ روزگار در میانمان شاعر زن بیشتر داشته ایم و داریم تا مرد. با این تفاوت که مردها حتی شعرشان را بر سر زبان ها انداختند و تصنیفش کردند و به خنیاگران و رامشگران دادند و زن ها هزاران صدایشان را بر دیوار دلشان نوشتند و به سیل خونشان سپردند...

هزاردستان این راز را می داند...

ازهزاردستان بشنوید این هزاران را!...

همین است که هزاردستان در پنهان می خواند، هزار داستان را!...

وهمین است که هر هزار سرای ایران می تپد در پنهان!...

از زمزمۀ جویباران که نگو!... که حافظ رکنابادشان خواند. به اشاره!...

و خم ابرو را بهانه کرد و طنین در محراب انداخت!...

و سعدی زنگ قافله را بهانه کرد و تمنا کرد از کاروان!...

آرام جانان رخت برمی بست، با دیوار دلش، غرق در خونابه...

و مرد شاعر خود را رسوای جهان می کرد، به هزار لابه!...


پرده بیشتر افکنم؟

یا زن باشم؟


Labels: ,